X
تبلیغات
آه دل


آه دل

هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است چون بر می آید مفرح ذات

خوشبختی


خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در

خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. 

خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه

خمیر نرم شکل پذیر... 

به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که

جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول

و قوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در

شناختنش شویم...


 

خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که

در سرای تو پیچیده است...


 


سخن روز : لازم نیست گوش كنید، فقط منتظر شوید .

حتی لازم نیست منتظر شوید ، فقط بیاموزید آرام و ساكن

و تنها باشید. جهان آزادانه خود را به شما پیشكش خواهد كرد

تا نقاب از چهره‌اش بردارید انتخاب دیگری ندارد؛

مسرور به پای شما در خواهد غلطید...

فرانتس كافكا


برچسب‌ها: خوشبختی, نامه رسانی, ساختن عروسک, خمیر نرم شکل پذیر, عشق و ایمان
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 13:40 توسط محسن| |


پسر بچه ای که حرکت ابرها رو ندید!!!



روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد .

او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده .

این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ،

سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ،

296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ،

2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد .

یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت .

در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ،

او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ،

درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .

او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ،

در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید .

پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،

هرگز جزئی از خاطرات او نشد.... 


سخن روز :

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ....

دست ناخورده به جا می مانند...


برچسب‌ها: پسر بچه, سکه یک سنتی, به دنبال گنج, اسکناس, خاطرات
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 11:0 توسط محسن| |

دو راهب و یک دختر زیبا...



دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.


لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

 

از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست


هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

 

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.


سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت


خشک ساحل پائین گذاشت . راهبها به راهشان ادامه دادند.

 

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : 


" مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ،


نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟


این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ "

 

و ادامه داد : " تو چطور بخودت این اجازه رو دادی


که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ "

 

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ،


اما دیگر تحملش طاق شد


و جواب داد:" من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم


اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟


برچسب‌ها: دو راهب ؛ رودخانه ؛ دختر زیبایی ؛ ساحل, تحملش طاق شد
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 10:21 توسط محسن| |

تــــــــــوافـــق


روزگاری در اولیـن صبح عروسی ، زن و شوهـری توافق می‌کنند


که در را بر روی هیچـکس باز نکنـند .


در همیـن زمان ، پدر و مادرِ پسـر ، زنگِ درِ خانه را به صدا درآوردند .


زن و شوهر نگاهی به همدیگـر


انداختند اما چون از قبل توافـق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکـردند.



ساعتی بعد زنـگ خانه دوباره به صدا در‌آمد و این بار ، پدر و مادرِ


دختـر پشتِ در بودند.


زن و شوهر نگاهـی به همدیگـر انداختـند .



اشک در چشمانِ زن جمع شده بود و گفـت : نمیـتوانم ببیـنم که


پدر و مادرم پشتِ در باشند و در را به رویشان باز


نکنـم . شوهر مخالفـتی نکرد و در را به رویشان باز کرد .



سالـــها گذشت ... خداونـد به آنها چهار فرزندِ پسر اعطا کرد .


سالِ بعد پنجمـین فرزندشان دختر بود .



پدرِ خانـواده برای تولدِ این فرزند ، بسیار شادی کرد و چند گوسفـند


را سر برید و مهمانیِ مفصلی به راه انداخت .


مردم متعـجبانه از او پرسیدند :


علتِ اینـــهمه شادی و مهمانی دادن چیست ؟


همه این شادی و مهمـانی را برای


تولدِ پسرهایـشان به راه می‌اندازنـد ...



مـرد به سادگی پاسخ داد ؛ " چـــون این همـــان کسی است که


در را به روی من باز خواهد کـــرد "


سخن روز:دنيا سه روزه


ديروز كه ديگه بر نمي گرده،


امروز كه رو به پايانه،


فردا هم معلوم نيست باشيم يا نه ،


پس تا هستيم ياد هم باشيم...



برچسب‌ها: صبح عروسی, توافق, مهمانی مفصل, گوسفند, متعجبانه
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 21:26 توسط محسن| |

ایکاش ماهم چیزی نمی فهمیدیم!!!


معروف است که عقب مانده ها چیزی نمی فهمند

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین)

در شهر سیاتل آمریکا

۹ نفر از شرکت کنندگان دوی ۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه

قرار گرفتند.

همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و

جسمی می خوانیم.

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.

بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند

و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند

بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر

مسابقه را طی کرده

و برنده مدال پاراالمپیک شود

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد.

این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند،

آنها ایستادند،

سپس همه به عقب بازگشتند

و به طرف او رفتند.

یکی از آنها که مبتلا به سندروم “دان” -عقب ماندگی شدید

جسمی و ذهنی – بود، خم شد

و دختر گریان را بوسید

و گفت : این دردت رو تسکین میده.

سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند

و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند.

تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف

زدند.

کاش ما هم چیزی نمی فهمیدیم.......



برچسب‌ها: عقب مانده ها, پارا المپیک معلولین, سیاتل امریکا, تپانچه, مسابقه دوی 100 متر
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 8:32 توسط محسن| |

سر حرف خود ایستادن!!!


 یکی سر شاخه درخت نشسته بود و

داشت از ته اره اش میکرد.

بهش گفتن مگه اون حکایت رو نشنیدی که...؟؟!!

 یارو گفت: درخت مال خودمه،اره مال خودمه،

سر و ته شاخه هم مال خودمه،

به شما هم هیچ ربطی نداره!

افتاد زمین و دست و پاش زخم شد.

اومدن بهش گفتن دیدی...؟!! گفت:

هر چی زخمی شده مال خودمه به شما هم هیچ ربطی نداره!!!

ازش کلی خون رفت...

بهش گفتن ازت خون میره ! گفت:

خون خودمه به شما هم هیچ ربطی نداره!!!

یکی گفت : دوستانه یه سوال بپرسم راستشو میگی؟

 گفت بپرس. گفت واقعا داری چه غلطی میکنی؟

 جواب داد : هیچی، سر مواضع و حرفام ایستادم!!!

 سخن روز : هرچه فکر شما بزرگ باشد

 به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران

احترام می گذارید.
پاسکال

برچسب‌ها: شاخه درخت, حکایت, مواضع, افکار دیگران, پاسکال
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 11:36 توسط محسن| |

Design By : Mihantheme